خیلی از چیزایی که تو زندگیم بهشون رسیده بودم رو توی این آهنگ پیدا کردم. از این رو، توی دورهای از زندگیم این آهنگ خیلی خوب میتونست آرومم کنه. یه جور حس هم دردی بهم دست میداد وقتی که این آهنگ رو گوش میکردم. در مورد ترجمه هم باید بگم که خیلی از قسمتهای این آهنگ مفهومی کاملا انتزاعی داره، پس خوب باید روش فکر کنید. بعضی جاها برداشت شخصی خودم رو نوشتم، از شما هم میخوام که برداشت شخصی خودتون رو از این آهنگ به عنوان کامنت بنویسید، مطمئنا جالب خواهد بود. به متن انگلیسی هم توجه کنید. خود آهنگ رو هم از اینجا میتونید دانلود کنید. امیدوارم اگر شما هم توی دورهای که من توش قرار داشتم قرار دارید، این آهنگ بتونه بهتون کمک کنه. به نظر من که فقط باید روش فکر کرد؛ چون مفهومش مثل همهی آهنگهای آناتما واقعا عمیق و زیباست.
×××
.
Shroud Of Frost
Undying odyssey… a myriad of times
ادیسهای فناناپذیر… بیشمار از زمانها
.
[برداشت شخصی: ادیسهای ابدی و دور از محدودیت زمان، که این محدودیت را بیشمار تجربه کرده است. / جریان و سرنوشتی که تا ابد ادامه خواهد داشت.]
.
The soul has seen, through eyes of heaven
روح دیده است، از میان چشمان بهشت
The imperium of earth, there’s nothing left to perceive
قدرت حاکم بر زمین، چیزی را برای درک کردن (حس کردن) باقی نگذاشته
.
[برداشت شخصی: اشاره به دورهای میان تولد و مرگ، گرفتار در دست قدرت وهم و دوری از حقیقت (حقیقتی که به حقیقی بودنش شک است)، همچنین اشاره به شرایطی غیر از شرایط محسوس این دوره]
.
Help me, to escape, from this, existence
به من کمک کن، تا رها شوم از این هستی
I yearn, for an answer… can you help me?
من تمایل به یک جواب دارم، آیا میتوانی کمکم کنی؟
I’m drowning, in a sea, of abused visions and shattered dreams
من درحال غرق شدنام، درون دریایی از دیدهای تجاوزگرایانه و رویاهایی درهم شکسته شده
In somnolent illusion… I’m paralyzed
در حالتی وهمآلود (مانند حالت خواب و بیداری)… بیحسام
.
[برداشت شخصی: اشاره به بیاختیاری انسان در هستی و بودنش، و همیچنین توصیف حالتی که شاعر در وجود وهمآلودش به او دست میدهد.]
.
Infinity… distraction
سردرگمیای بیپایان
A pious human disorder, blind to passage of souls
آشفتگی و پریشانی انسانی دیندار، که کور است از عبور از نَفساش
Conclusion from one remembrance
سرانجام یک بهیاد آوری
.
[برداشت شخصی: سردرگمی و بیجوابیای بیپایان، همیشه خواهیم دانست که هیچ نمیدانیم / اشاره به انسانی دیندار که بر اثر تذکری، پیبرده است که نمیتواند از تفکراتی که او را میسازند (نَفس او) رهایی یابد.]
.
Help me, to escape, from this, existence
به من کمک کن، تا رها شوم از این هستی
I yearn, for an answer… can you help me?
من تمایل به یک جواب دارم، آیا میتوانی کمکم کنی؟
I’m drowning, in a sea, of abused visions and shattered dreams
من درحال غرق شدنام، درون دریایی از دیدهای تجاوزگرایانه و رویاهایی درهم شکسته شده
In somnolent illusion… I’m paralyzed
در حالتی وهمآلود (مانند حالت خواب و بیداری)… بیحسام
…
×××
Transfixed… I gaze through my window at a world, lying under a shroud of frost.
مبهوت شده (درجای خود خشک شده)… خیره میشوم از میان پنجرهام بهسوی یک جهان، غلت خوردن (مانند غلط خوردن هنگام خواب) زیر کفنی پوشیده از شبنمهایی یخ زده
In a forlorn stupor, I feel the burning of staring eyes, yet no one is here.
در این بهتزدگیِ درمانده ، احتراقی را از چشمانی درخشان حس کردم، هنوز کسی اینجا نیست.
.
Detached from reality, in the Knowing of dreams,
جدا شده از حقیقت، در شناختن (آگاه شدن از) رویاها،
we know the entity of ensuing agony waits to clasp us in its cold breast, in an empty room.
ما آگاه شدیم از وجودی برآمده از درد شدیدِ (غیر جسمی) در هنگام جان دادن، که منتظر است برای گرفتن (به چنگ آوردن) ما در این سینهی سرد، در فضایی پوچ.
We awake and it’s true…
ما بیداریم و این حقیقت دارد…
.
I dreamt of the sun’s demise, awoke to a bleak morning.
من خوابی بودم از وفات خورشید، که بیدار بود تا یک صبح غمناک و متروک
In the emptiness I beheld fate for the dead light is a foretelling of what will be…
درون خلاء، من مشهود سرنوشتی بودم، از چراغی مرده که پیشگوییست از این که چه چیزی خواهد بود…
.
I saw a soul drift from life, through death, and arrive at Elysian fields in welcoming song.
من روحی را دیدم بیاختیار از زندگی، در میان مرگ، و وارد شد به زمینهای بهشت در سرودی بهمنظورِ خوشآمدگویی.
Yet I stand in a dusk-filled room despondently watching the passing of the kindred spirit…
فعلا من ایستادهام درون فضایی تاریک و روشن (همانند هنگام غروب خورشید) و محزون، میبینم قبضِ روح همخونان را
and there is no song… just a delusion of silence
و در اینجا سرودی نیست… تنها وهمیست از سکوت