ادامه در بلاگر، پروژه‌ی x64

29/01/2010 با Mohammad8x

این آخرین پست من توی این بلاگ‌ه. این‌جا بلاگ خوبی بود واسم، خیلی از چیزا رو باهاش پیدا کردم، اما ترجیح می‌دم ادامه راهم رو از جای دیگه‌ای برم. جایی زیباتر. خیلی چیزها باید تغییر می‌کردند. ادامه‌ی نوشته‌های من این‌جاست. با شخصیتی متفاوت از شخصیتی که توی این بلاگ داشتم خواهم نوشت. آخرین پست من رو توی این بلاگ خوندید، اولین پست من رو هم توی بلاگ فعلی‌م بخونید.

خداحافظ

Shroud Of Frost

28/01/2010 با Mohammad8x

خیلی از چیزایی که تو زندگیم بهشون رسیده بودم رو توی این آهنگ پیدا کردم. از این رو، توی دوره‌ای از زندگیم این آهنگ خیلی خوب می‌تونست آرومم کنه. یه جور حس هم دردی بهم دست می‌داد وقتی که این آهنگ رو گوش می‌کردم. در مورد ترجمه هم باید بگم که خیلی از قسمت‌های این آهنگ مفهومی کاملا انتزاعی داره، پس خوب باید روش فکر کنید. بعضی جاها برداشت شخصی خودم رو نوشتم، از شما هم می‌خوام که برداشت شخصی خودتون رو از این آهنگ به عنوان کامنت بنویسید، مطمئنا جالب خواهد بود. به متن انگلیسی هم توجه کنید. خود آهنگ رو هم از این‌جا می‌تونید دانلود کنید. امیدوارم اگر شما هم توی دوره‌ای که من توش قرار داشتم قرار دارید، این آهنگ بتونه بهتون کمک کنه. به نظر من که فقط باید روش فکر کرد؛ چون مفهومش مثل همه‌ی آهنگ‌های آناتما واقعا عمیق و زیباست.

×××

.

Shroud Of Frost

Undying odyssey… a myriad of times

ادیسه‌ای فناناپذیر… بی‌شمار از زمان‌ها

.

[برداشت شخصی: ادیسه‌ای ابدی و دور از محدودیت زمان، که این محدودیت را بی‌شمار تجربه کرده است. / جریان و سرنوشتی که تا ابد ادامه ‌خواهد داشت.]

.

The soul has seen, through eyes of heaven

روح دیده است،‌ از میان چشمان بهشت

The imperium of earth, there’s nothing left to perceive

قدرت حاکم بر زمین، چیزی را برای درک کردن (حس کردن) باقی نگذاشته

.

[برداشت شخصی: اشاره به دوره‌ای میان تولد و مرگ، گرفتار در دست قدرت وهم و دوری از حقیقت (حقیقتی که به حقیقی بودنش شک است)، همچنین اشاره به شرایطی غیر از شرایط محسوس این دوره]

.

Help me, to escape, from this, existence

به من کمک کن، تا رها شوم از این هستی

I yearn, for an answer… can you help me?

من تمایل به یک جواب دارم، آیا می‌توانی کمکم کنی؟
I’m drowning, in a sea, of abused visions and shattered dreams

من درحال غرق شدن‌ام، درون دریایی از دید‌های تجاوزگرایانه و رویاهایی درهم شکسته شده
In somnolent illusion… I’m paralyzed

در حالتی وهم‌آلود (مانند حالت خواب و بیداری)… بی‌حس‌ام

.

[برداشت شخصی: اشاره به بی‌اختیاری انسان در هستی و بودنش، و همیچنین توصیف حالتی که شاعر در وجود وهم‌آلودش به او دست می‌دهد.]

.

Infinity… distraction

سردرگمی‌ای بی‌پایان
A pious human disorder, blind to passage of souls

آشفتگی و پریشانی انسانی دین‌دار، که کور است از عبور از نَفس‌اش
Conclusion from one remembrance

سرانجام یک به‌یاد آوری

.

[برداشت شخصی: سردرگمی و بی‌جوابی‌ای بی‌پایان، همیشه خواهیم دانست که هیچ نمی‌دانیم / اشاره به انسانی دین‌دار که بر اثر تذکری، پی‌برده است که نمی‌تواند از تفکراتی که او را می‌سازند (نَفس او) رهایی یابد.]

.

Help me, to escape, from this, existence

به من کمک کن، تا رها شوم از این هستی

I yearn, for an answer… can you help me?

من تمایل به یک جواب دارم، آیا می‌توانی کمکم کنی؟
I’m drowning, in a sea, of abused visions and shattered dreams

من درحال غرق شدن‌ام، درون دریایی از دید‌های تجاوزگرایانه و رویاهایی درهم شکسته شده
In somnolent illusion… I’m paralyzed

در حالتی وهم‌آلود (مانند حالت خواب و بیداری)… بی‌حس‌ام

×××

Transfixed… I gaze through my window at a world, lying under a shroud of frost.

مبهوت شده (درجای خود خشک شده)… خیره می‌شوم از میان پنجره‌ام به‌سوی یک جهان، غلت خوردن (مانند غلط خوردن هنگام خواب) زیر کفنی پوشیده از شبنم‌هایی یخ زده

In a forlorn stupor, I feel the burning of staring eyes, yet no one is here.

در این بهت‌زدگیِ درمانده ، احتراقی را از چشمانی درخشان حس کردم، هنوز کسی این‌جا نیست.

.

Detached from reality, in the Knowing of dreams,

جدا شده از حقیقت، در شناختن (آگاه شدن از) رویاها،
we know the entity of ensuing agony waits to clasp us in its cold breast, in an empty room.

ما آگاه شدیم از وجودی برآمده از درد شدیدِ (غیر جسمی) در هنگام جان دادن، که منتظر است برای گرفتن (به چنگ آوردن) ما در این سینه‌ی سرد، در فضایی پوچ.

We awake and it’s true…

ما بیداریم و این حقیقت دارد…

.

I dreamt of the sun’s demise, awoke to a bleak morning.

من خوابی بودم از وفات خورشید، که بیدار بود تا یک صبح غمناک و متروک

In the emptiness I beheld fate for the dead light is a foretelling of what will be…

درون خلاء، من مشهود سرنوشتی بودم، از چراغی مرده که پیشگویی‌ست از این که چه چیزی خواهد بود…

.

I saw a soul drift from life, through death, and arrive at Elysian fields in welcoming song.

من روحی را دیدم بی‌اختیار از زندگی، در میان مرگ، و وارد شد به زمین‌های بهشت در سرودی به‌منظورِ خوش‌آمد‌گویی.

Yet I stand in a dusk-filled room despondently watching the passing of the kindred spirit…

فعلا من ایستاده‌ام درون فضایی تاریک و روشن (همانند هنگام غروب خورشید) و محزون، می‌بینم قبضِ روح هم‌خونان را

and there is no song… just a delusion of silence

و در این‌جا سرودی نیست… تنها وهمی‌ست از سکوت

از چی / کی فرار می‌کنم؟

25/01/2010 با Mohammad8x

خیلی حرف‌ها بوده که می‌خواستم بگمشون،

ولی گفته نشدن

خیلی توییت‌ها رو نوشتم،

ولی نتونستم پستشون کنم

خیلی کارها کردم،

ولی نتونستم بگم من بودم که انجامشون دادم

خیلی فکرها توی ذهنم بودن،

ولی نتونستم از مرز این سلول‌ها خارجشون کنم

خیلی کلمه‌ها باید به اشتراک گذاشته می‌شدن،

ولی درست نوک انگشت‌های من مردن،‌ بدون فشاری به این کلید‌ها

خیلی حس‌ها درون من فریاد شدن،

ولی صدای این سکوت بلندتر از فریاد من بود

آره، درسته،

همه‌ی این خیلی‌ها من‌و می‌سازن،

من از خودم فرار می‌کنم،

ولی به کجا؟

به کجا؟

[...]

تصویر / هفت

11/01/2010 با Mohammad8x

تصویر / شش

11/01/2010 با Mohammad8x

تصویر / پنج

11/01/2010 با Mohammad8x

تصویر / چهار

15/11/2009 با Mohammad8x

Infinity Distraction

مرگ

09/11/2009 با Mohammad8x

فرض کنید روز تولدتان، به شما هدیه‌ای درون یک جعبه می‌دهند. شما چقدر مایلید تا آن جعبه را باز کنید و از محتویاتش مطلع شوید؟ از نظر من مرگ نیز چنین جعبه‌ای است؛ اما خیلی‌ها که از باز کردن کادو تولدشان نمی‌ترسند، از مرگ وحشت دارند.

دین

09/11/2009 با Mohammad8x

انسان هیچ نیازی به داشتن یک دین ندارد. به عقیده‌ی من، ادیان در حقیقت مسکنی هستند از جنس دروغ، برای آرام ساختن حس کنجکاوی انسان.

برتراند راسل (Bertrand Russell) در کتاب انسان اجتماعی گفته است: «انسان پدیده‌هایی را می‌دیده است که باعث ترس و اضطرابش می‌شده و برای اینکه این ترس و اضطراب را آرام کند٬ نمی‌توانسته ازعلم و شناخت واقعی پدیده‌ها که بعد منجر به پیدا کردن راه حلی مناسب و منطقی می‌شده استفاده کند. در نتیجه به جای علاج واقعه یک مسکن برای خود پیدا می‌کرده و به تعبیری دل خود را خوش می‌کرده است. مثلا با اعتقاد به قضا و قدر ناملایمات زندگی را برای خود تعریف می‌کرده. یا با اعتقاد به بهشت و اینکه اگر ما اینجا سختی می‌کشیم در عوض بهشتی وجود دارد که در آنجا راحتیم ناملایمات و سختی‌های زندگی را برای خود تحمل پذیر و توجیه می‌کرده‌است.»

اصل پیشرفت در عقاید

09/11/2009 با Mohammad8x

اگر کمی به دنیای اطراف خود توجه کنید، خواهید دید که هزاران مذهب و عقیده در اطراف شما وجود دارد که هر کدام از آن‌ها ادعای درستی می‌کنند و دیگر مذهب‌ها را اشتباه یا ناقص می‌خوانند. ممکن شما هم هم‌اکنون دین فعلی خود را درست بشمارید و دیگر ادیان را غلط بپندارید. پس حقیقت چیست؟ کدام یک درست می‌گویند؟ خوب است لحظه‌ای تصور کنید که در خانواده‌ای با عقیده‌ای دیگر به دنیا آمده بودید، آن وقت چه؟ آیا عقاید انسان فقط باید به شرایط تولدش مربوط باشد؟ آیا شما هم مانند بسیاری از اشخاص، عقایدی که به شما تحمیل شده است را با چشم و گوش بسته و بی چون و چرا پذیرفته‌اید یا به دنبال درستی یا نادرستی آن بر مبنای عقل‌تان بوده‌اید؟ در آخر به این نکته توجه داشته باشید که ادیان، هر کدام مجموعه‌ای از عقاید هستند ولی عقاید فقط ادیان نیستند.